![]() |
![]() |
|
| از عشق... |
|
باز امشب از عاشقانه ها می گویم از احساس خوب تو را دوست داشتن از لبخندها و اشک هایم، از دلتنگی ها که همیشه گفته ام بیا امشب حرف های تکراری نگوییم امشب می خواهم از تو بگویم با تو بگویم از پرواز احساس پاک تعلق ها از سقوط دیوارهای تنهایی و خودخواهی یا از خودم بگویم همان رو ح سرکش و بی آرام پریشانی های شبانه همان مدعی فتح آسمان ها که سال ها پیش به غار عزلت و خلوت نشینی خویش پناهنده شد؛ و تنها دارایی اش ساعتی شنی بود با شیشه ای شکسته... تو مرا از بند لحظه ها و ثانیه ها رهاندی زمان را با ابدیت پیوند دادی و عمر را جاودان نمودی تو زنجیر های اسارت روح مرا از چنگال امروز و فرداها، گسستی و به من پر پرواز بخشیدی تا در آسمان آبی دلدادگی ها بال گشایم تو نگاه مرا نو کردی تا زندگانی و امید را در نغمه های غریبانه ی گنجشکی کوچک و یا وفاداری برگ به درخت و یا رفاقت زمین با باران و یا دست نیافتنی ترین عشق ها بیابم و عشق به تو در هیچ واژه و بیانی نمی گنجد وصف دوست داشتنت را قافیه نمی یابم آهنگ هر خوبی تو غزلی ست بی همتا... عشق تو را حتی نمی توان نواخت در زخمه های تار گم می شوی با نوای نی سفر می کنی و سنتور قدیمی پدربزرگ سکوت پیشه کرده ست با شنیدن نامت اینچنینی و چنین دور از من... آه! با تو چه بگویم که من با تو از دوردست های مرز عاشقی گذشته ام و به وسعت لایزال دوست داشتن رسیده ام محبت دوستی ایثار توجه وفاداری فداکاری، برای تو همه ی اینها خواهم بود و باز دوستت خواهم داشت به اینجا که می رسم کم کم وقت فرار واژه هاست باز من مانده ام و دلتنگی هایم بیا از دوری ها نگوییم... از دلم بگویم که هر روز مشتاق تر می شود شاید نه به دیدن هایت که به خواستنت، به عزیزتر داشتنت... . شب ها نگاه غریبم را به آسمان می دوزم اگر فرصتی کردی نگاهت را لحظه ای با ستاره ها قسمت کن تا در سوسوی نقره فامشان رنگ ناب چشمانت را هدیه آورند و کمی طاقت آورم این غریبانه دوست داشتنت را... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
روز دیدارمان را لحظه لحظه به یاد دارم لحظه به لحظه اما از آنروز تا به امشب انگار قرن ها گذشته است چقدر سخت بود گذر این روزها و ساعت ها... چقدر از تو دورم! از یادت، احساست، خیالت درد جانکاهی به دوش می کشم، درد تنهایی های تمام ناشدنی... خودم چنین خواسته ام! که احساس پاکم را به دنیا نفروشم که دلسپردگی را قربانی دلمشغولی ها نکنم و من راضیم؛ از زندگی، سرنوشت از تو، خودم و از عشق... و گلایه ای ندارم؛ باور کن! زندگی که به من بخشیدی، همان یک ساعت خاطره را تا آخرین ثانیه های بودنم مدیون و سپاسگذارم رنجی طاقت فرسا را از تار و پود خسته ی قلبم زدودی اما هرگز ندانستم! ندانستم که خاطره گرچه می تواند زندگی باشد، امید ماندن باشد تسلی دوری ها باشد اما اندوه دلتنگی هایم را هیچ مرحمی نیست... تو رفتی تا آرزوهای بزرگت را دنبال کنی پشتکارت را تحسین می کنم، و گرچه ماه ها از تو دور خواهم بود اما زینت بخش دعاهایم شده ای و چه زیبا و نورانیست نیایش هایم که بعد از نام آن خالق مطلق حرف حرف قشنگ نام تو را زمزمه می کنم... تو رفتی تا استوارترین گام ها را برای ساختن آینده ی درخشانت برداری می دانم که شادترین لحظه های زندگیم زمانی ست که به ثمر رسیدن تلاش هایت را شاهد باشم پس عزیزترین! تو رفتی و خوشا به حال آنانکه یادشان می کنی... . . من هم خوشبختم که من هر ثانیه را با یاد و خاطره و احساس تو می گذرانم اما دلتنگی ها بی طاقتم کرده اند خواب را از چشمانم و خنده را از لبانم ربوده اند... ضعیف نیستم ، باور کن! و خوب فهمیده ام که همه ی دانسته هایم درست بود! اما بی تو سوت و کورم؛ چون حیاط خلوتی می مانم که همدمم پیچک های زرد پائیزی ست بی تو چون کوچه ای بن بست و بی عبورم که هیچ قاصدکی عشوه گرانه نوازشم نمی کند بی تو همان تک ستاره ی بی نورم در انتهای کهکشان سوخته ی دلتنگی بی تو دست های خسته از انتظار گندمزار آرزوهای بربادرفته ام یا همان پرنده ی کوچکی که از ترس مترسک های سیاه جوجه های امیدوارش را از یاد برده ست بی تو همان مسافر دلخسته ی جاده های غربتم که بی هیچ نشان و نقشه ای پی مقصد دلبستگی ها می گردم غافل! بی تو چون دری بسته رو به فرداهای روشنم و من کلید امیدهایم را خیلی وقتست که نمی دانم کجا گم کرده ام! بی تو این منم! گم شده در پیچ و خم های مه آلود زندگی بی هیچ توشه و همسفر و امیدی و تنها دلخوشم! دلخوش به احساس ناب عشق دلخوش به دوست داشتنت که والاتر از هر عشقی ست اگر می آمدی اگر لحظه ای دلت با من بود و یا یادت با یاد من تولد غنچه های سپید پیچکهای تنهایی هایم را جشن می گرفتیم و با هم در آن کوچه ی متروک قدمی میزدیم اگر بودی نیازی به تابش هیچ ستاره ای نبود آسمان را خاموش می کردیم و تو دنیا را سرشار از نور و روشنی می کردی اگر بودی نوید باران می شدی و تن زربفت گندم ها را از عطش می شستی اگر بودی مترسک ها را بر می چیدی یا با دلت که پر است از مهربانی گرد لبخند به صورتشان می نشاندی و لباسی به قشنگی رنگ چشمانت به قامت های خسته اشان می بخشیدی تا دیگر هیچ آشیانه ای چشم انتظار و نا امید نماند اگر می آمدی اگر این مسافر را همسفر می شدی دیگر نیازی به نقشه نبود که هر کجا که تو باشی مقصد است با تو از پایان دیگر نخواهم ترسید... اگر می آمدی با خودت کلید می آوردی و تمام قفل های بسته را به نور، روشنی به باغ سبز آرزوها می گشودی اگر می آمدی چنین غریبانه به شمردن ثانیه ها نمی نشستم و هیچ دردی توان از پا انداختنم را نمی داشت... اشتباه ِبی منظورم را ببخش! تو آمدی ؛ یک خاطره بخشیدی ؛ و رفتی ردپای حضورت صحرای دلم را شکوفه باران کرد و حال هر کجا که هستی با هر که هستی هر چه می کنی برایت بهترین ها را آرزومندم! شاه بیت غزلهای شبانه ام کاش می گفتی بی تو، با این همه دلتنگی چه کنم؟ کاش می گفتی کاش می دانستم... . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
تهران- ایستگاه مترو- میرداماد روی نیمکتی تنها می نشینم . نگاهم را از شلوغی های اطرافم می گیرم و به دستانم چشم می دوزم. دستانم! چقدر خستگی و دلتنگی در هر شیار انگشتانم خفته است. خم می شوم ؛ سرم را که به سنگینی یک وزنه می ماند در پناه دستان بی رمقم جا می دهم . هزار صدای مبهم و درهم آزارم می دهد. دستانم را روی گوش هایم می گذارم و با نهایت قدرت فشار می دهم. کاش می شد گوش ها را بست و مانع از شنیدن شد؛ درست مانند دیدن... . از کمی آنطرف تر صدای گفتگوی دو مرد میانسال به گوش می رسد. حرف های تکراری و انتقادهای کوبنده ی سیاسی!! چقدر حوصله می خواهد تا بنشینی و مدام بگویی دنیایت دست کیست، وقتی که خودت حق هیچ انتخابی نداری! خسته کننده تر از این گفتگوی بیهوده، درد دلهای پیرزن پر حرفی ست برای هم صحبت جوانش، که یکریز از پا درد و کمر درد و چشم درد و تنهایی هایش می گوید. شنونده ی خیلی صبوری دارد!! برای نگاه به ساعت سربلند می کنم . چقدر دیر می گذرد! انگار عقربه ها هم در این گرما زورشان می آید کمی تکان بخورند. من هنوز نیمی از مسیر را هم طی نکرده ام. چشمانم را می بندم تا دیگر نبینم! انگار تحمل شنیدن راحت تر است... . من اینجا چه می کنم؟ در میان این دود و سنگ و دیوار و آهن!! در میان مردمانی که با غبار تیره رنگی بر چهره هایشان با قدم هایی پر شتاب و نگاه هایی بی تفاوت از هم عبور می کنند! می گذرند! من که روح سرکشم را به دستان آبی یک رودخانه می سپارم ، در اوج خاکستری ها به دنبال چه آمده ام؟ دلیلش را نه در سلول های خسته ی مغزم، که در تپش های پرشور قلبم می جویم... و می یابمش! تو را می یابم... اینجا شهر توست. شهری که هر روز نگاهت بروی آن می لغزد... جایی در همین شهر هست که تو خانه می نامی اش و عزیزانت آنجایند. خیابان های این شهر جای قدم هایت را بر سینه دارند هوایش آکنده است از حرم نفس هایت و سرشار است ار عطر حضورت... اینجا تو را نزدیکتر حس می کنم. جایی در همین شهر، نمی دانم چه می کنی و در چه حالی، اما هستی، زندگی می کنی، حضور داری. اینجا شهر توست شاهد لبخندها و اشک هایت، شادی ها و غم هایت... گرچه بیشتر از من می شناسیش و دوستش می داری ؛برای من همین بس که بدانم تو اینجایی. بی اراده لبخند گوشه ی لبانم می شکفد. چشمانم را آرام آرام می گشایم. از آن دنیای تیره و تار دیگر خبری نیست! در چینش انسان ها و آمد و شدها تغییری رخ نداده، این نگاه من است که با رنگ دلسپردگی هایم تازه شده است... حال دلم، چشمانم، هر حسی که در وجودم نهفته ست آماده پذیرش جزء جزء این شهر اند؛ تمام چیزهایی که متعلق به شهر توست... گفتگو های تکراری سیاسی روح تازه ای می یابند. چه جالب که تا چند وقت دیگر سبد خانواده های ایرانی از تمام ضروریات خالی می شود. شاید حتی اکسیژن هم گرفتار موج تورم های مهار ناشدنی شود!! پیرزن پر حرف کمی آنطرف ها، برای مخاطب جوانش از زیارت مشهد می گوید. چقدر حرف هایش صادقانه و بی ریاست... همان اعتقادات قدیمی و از مد افتاده ای که به هیچ جانبداری آلوده نیست و زیباست و دلنشین... از اوج شلوغی و صداهای نامفهوم صدای ترانه ای آشنا می آید. ترانه ای که برای من، اینجا، در این شهر و با حضور تو معنی می یابد. هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چی که خاطره داریم مال من اون روزای عاشقونه مال تو این شبای بی قراری مال من منم و حسرت با تو ما شدن تویی و بدون من رها شدن آخر غربت دنیاست مگه نه؟ اول دو راهی آشنا شدن پر می شوم از یک حس غریب و خواستنی، دوست دارم تمام این شهر را در آغوش بگیرم. دوست دارم تمام شور و شادی ام را در یک لبخند نجیبانه بگنجانم و آنرا لحظه لحظه به تمام این شهر هدیه دهم . حال چه کنم با حسودی های اصفهان وقتی که ببیند عاشقانه شهر تو را دوست دارم! تهران را دوست دارم. اینجا تو هستی و حضورت... گرچه شاید هرگز! هرگز! در این ازدحام و شلوغی نبینمت، اما ریه هایم را پر می کنم از هوایی که سرشار از نفس های گرم توست... از اوج میلاد، تا سرسبزی های لویزان و قشنگی های پاسداران، چشم و دلم را به رنگ هایی می بازم که شاید تو، روزی نگاه های سرشار از خوبی و پاکی ات را نصیبشان کرده ای... وقت رفتن نزدیک است! مهم نیست که در آن انتها، در مقصد چه چیز به انتظارم نشسته است... دیگر حتی مهم نیست که شهرت مرا به میهمانی خود نپذیرفت و خیلی زود راهی جاده های برگشت شدم من آمده بودم تا شهر تو را ببینم و حضورت را لحظه ای احساس کنم. آمده بودم تا در هوای پاک نفس های تو، به قلب سرشار از عشقم آرامش هدیه دهم آسمان تهران، آبی غبار آلود رنگ هایش با چشمان من صمیمی تر و ساده تر است. چه عجیب است که اینگونه حس غربت و غریبی از وجودم رخت می بندد و منی که می دانم، شاید حتی تو ندانی که اینجایم، اینگونه با حس حضورت دلگرم می شوم و امیدوار... انگار خودم هم دلخوشی هایم را باور کرده ام که تو هستی تا اگر میان این پیچ و خم ها گم شدم، دستان به یاری جسته ام را پاسخ باشی! تو! تنها تو می توانی دنیا را اینگونه هنرمندانه برایم رنگ زنی پرده ی تاریکی ها و دلخستگی ها را کنار بزنی و روشنایی را، حتی در یک ایستگاه پر ازدحام مترو به زندگانی ام ببخشی. تنها تو می توانی از خروارها سنگ و آهن و شیشه، برایم چنین میعادگاه رویایی بسازی. لحظه ای تصور کن!! این روزهای به شمارش نشسته ی عمرم چگونه در نور و روشنایی غرق می شدند...... اینجا تهران است، شهر توست، دوستش دارم، . . تو را ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
گفتی راهی بیاب تا خود، به خود کمک کنی... برایت گفتم از تمام راه های رفته و بی حاصل، از فهم تمام مسئولیت هایی که بر دوش دارم و گفتم که نمی توانم...! دلتنگی ها را بیش از این طاقت آوردن سخت است و باور این حقیقت که من و تو ، هرگز ما نخواهیم شد نخواهیم ماند... . بگذار پرده از رازی بردارم! تا هر زمان که تو را در قلبم نگاه دارم، در کنار همه ی زیبایی های احساسم دردی طاقت فرسا را به جان می خرم اما... در فراموش کردنت دردی نهفته است بسی عظیم تر و هولناک تر که من با فراموش کردن تو ، خود را از یاد خواهم برد و من هرگز توان رویارویی با این درد را ندارم تو را فراموش نخواهم کرد! کوچکترین قدمی در این راه بر نخواهم داشت آخر تو عزیز این دل هستی و عشق ارمغان حضور توست از این پس به حضور همیشگی یاد و خاطره ات در لحظه لحظه ی زندگیم رنگ های نو می زنم از این پس با تو خواهم دید، خواهم رفت، خواهم بود می دانم که این تسلی درد دلتنگی هایم نیست... می دانم اشک هایم پایان نخواهند گرفت... اما بگذار دنیای تنهایی هایم را نشانت دهم! دنیای ساده ای که شاید برای هیچ کس حتی تو نه جالب باشد و نه قابل تحمل... تنها تو هستی که از صمیم قلب، می خواهم دنیایم را با او قسمت کنم تو، فقط تو، اجازه ی ورود به این سرزمین مقدس و پنهان را داری حضورت که سهم این دل عاشق نبود، یادت را ، ببخش بی اجازه ات، با خود خواهم برد با یادت زندگی خواهم کرد با یادت...
اصفهان "نگین فیروزه ای ایران" مقصد اول : زاینده رود قلب تپنده ی اصفهان این روزها عطش یک دل سیر آب دارد. زاینده رود امسال ظالمانه خشک شد و کسی به دادش نرسید. اما همین رودخانه ی تشنه هم زیباست و دوست داشتنی در میان سنگ و آجر و شیشه و برج های سر به فلک کشیده پناه گاه امنی ست برای دلخستگی ها و دلتنگی های من... امروز با تو تقسیم اش می کنم از کمی دورتر ها می آیی و کنارم می نشینی، و با یک لبخند شادی را به من هدیه می دهی. حضورت را احساس می کنم . گویی در باد جاری شده ای، از چشم هایم می گذری و طعم شور اشک هایم را با خود می بری. با من بیا! اینجا زاینده رود است. رودخانه ای که باهمه ی شلوغی هاتنهاست، گوشه گوشه اش را می شناسم؛ به تمام تنهایی هایش سر کشیده ام؛ به جاهایی که شاید هیچ کس هرگز قدمی نگذاشته باشد... . سنگ صبور درد دلهای تمام ناشدنی ام بوده است و اشک هایم را به دستان پر مهر و خسته اش سپرده ام. اینجا پناه گاه امنی ست برای مرغ های مهاجر، تا خستگی هایشان را در آب گوارا بشویند و دمی بیاسایند. من هم به سان مرغ مهاجری هستم، که نه خسته از سفر دور و دراز عشق، که دلشکسته از دلتنگی های بی پایانم آمده ام تا آرامش را لحظه ای به قلب پر از احساسم هدیه دهم. روزی اگر به کنارش آمدی بدان که تو را خوب می شناسدو از تو خواهد پرسید از منی که اینگونه تنها مانده ام... شاید آنوقت با تو بگوید از دختری که غروب ها سفره ی غم هایش را برایش می گشاید و یک دنیا تنهاست... شاید بگوید از من! از منی که هر خاطره ام در کنارش پر است از یاد تو... یاد تو زیباست درست مثل زاینده رود. اینجا سرزمین احساس من است و تمامش متعلق به توست. اینجا دیار دلسپردگی های ناب من است ؛دلدادگی هایی که برای توست. اینجا من دیگر من نیستم! جاری می شم در آغوش سرشار از زندگانی این رودخانه و با هم سفر می کنیم به دور دست های خیال... اینجا فقط تو هستی و عشق هست و یادت و حال چه سخاوتمندانه به قلبم این شعف را بخشیده ای... امروز برای زاینده رود از مهربانی هایت گفتم. از لحظه لحظه ی زندگی ام! زندگی ام! همان یک ساعت قشنگی که با من بودی. گفتم از نگاهت، چشمانت، صدایت و از هر آنچه که برایم تجلی زیبایی بود...از تو گفتم و حال با تو می گویم، عزیز دست نیافتنی من! اینجا محمل آرزو های فراموش ناشدنی ست، ضیافت تنهایی های من... عشق را با این رود قسمت کرده ام و حال این رود را با تو. اگر روزی از کنارش گذشتی لحظه ای تأمل کن! خوب گوش بسپار؛ شاید موج ها برایت آوای درد دلهای مرا زمزمه کنند... ببین که این رودخانه، این شهر، این زندگی پر است از نامت، یادت و عشقت... قلب مشتاق و کوچکم پر شده است از شادی! انگار همینجا کنارم نشسته ای و اینها را برایت می گویم. امروز تو را با یک سنگ صبور آشنا کردم. حال هر بار که بیایم درد دلهایم را به دست باد خواهم سپرد و اشک هایم را به دست زاینده رود... هر بار که بیایم اینجا پر است از یاد قشنگ تو... نگو به ندیدن هایت عادت کنم! تو هر ثانیه، هر لحظه، هر جا با منی و من پرم از یاد تو و عشق تو دل من با حضور پاک احساس تو زیباست، درست به زیبایی زاینده رود این محرم اسرارم، همنوای دلم، شریک تنهایی هایم، ناظر عشقم اینجا دیار عاشقی ست...................................................... . مقصد دوم: سی و سه پل سی و سه پل را نه به خاطر شهرتش و یا شکوهش، که به خاطر هم پیمانی دیرینه اش با زاینده رود بسیار دوست می دارم. سی و سه پل ریشه در تاریخ فراموش شده امان دارد و قدم های حکمرانانی بر پیکرش به جا مانده اند که دوستدار زیبایی و هنر بوده اند، اما نه دوستدار انسان و احساسش که زیباترین مظهر هر هنر است. برای من سی و سه پل همدم روشنی هاست، شریک آرامش ها و لبخندهایم چه فرصت زیبایی ست؛ اینجا در یک دهلیز کوچک و خلوت می نشینم و گوش می سپارم به نفس های خسته ی زاینده رود، که با منتهای تلاشش، با همین چند جرعه ی باقی مانده از موج های پر صلابت همیشه اش باز جریان دارد و با زمزمه ای رسا تر از هر فریاد شعر زندگانی و بودن را می خواند... اینجا نشسته ام و تا هر کجا که چشم کار می کند زیبایی می بینم. آبی بی زوال زاینده رود، سبزی زمردین طبیعت و زرد طلایی این پل پناهگاه امن عشق منند... هر ذره ی این زیبایی ها، تجلی ایمان است و نیایش خالق! دمی کنارم بنشین، تا با هم و در سکوت مقدس این عبادتگاه آرزو ها و خواهش ها دلتنگی ها و دوری ها را از یاد ببریم غرق شویم، محو شویم، و باز عاشق شویم............................................ . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
واژه واژه ها را کم آورده ام در بیان عمیق ترین احساس قلبم جمله جمله ها در قاب دفترم نمی گنجند آخر چگونه بگویم؟ چه بگویم از سخاوت بی دریغ چشمان تو...؟ چقدر کم بودم، گم بودم و چقدر دور از تو... که نمی دانستم وصف خوبی هایت را هرگز نتوانم! از تو ممنونم... برای همه چیز برای زندگی دوباره ای که به من بخشیدی برای این شعله ی امید که تاریکی های دلتنگی هایم را کمی روشن تر می کند برای یک خاطره... از تو چه بنویسم؟ وقتی که حقیرانه فهمیده ام چه بسیار کم می دانستم از تو که فاتح احساس منی.. روح بزرگت را می ستایم و قلبت را که گرچه از عشق من خالیست، امّا پاکی احساست وسعتی دارد به آبی آبی ترین آسمان ها باز خطا کردم! تو را ستودن هرگز نخواهم توانست... تو را که احترام را به اوج خود رسانده ای تا بدانجا که نمی دانم چگونه خطابت کنم؟ چگونه چنین مهربان و بخشنده بزرگ و صبور دوست داشتنی و دست نیافتنی هستی در عجبم! این همه خوبی چگونه در تن خاکی و روح آسمانی تو می گنجد؟ ایمان داشتم به صداقت عشق و به تو، اما نمی دانستم بخشش دست هایت را بزرگی قلبت را و پاکی نگاهت را که تو خود، عین ایمانی... چگونه بستایمت؟ چگونه بخوانمت؟ چونه به جا آورم شکر مهربانی هایت را؟ منی که تازه دانسته ام ، چقدر برای تو کمم تو فهمیدی اضطراب خاموشم را، تپش های قلبم را تو مرا فهمیدی، عشق را فهمیدی دیگر چه بخواهم؟ تو به من یک خاطره بخشیدی، یک خاطره و زندگیم معنا شد... حال من از تمام دنیا یک میز و دو صندلی دارم که پناهگاه دلتنگی هایم می شوند و یاد آورد خاطراتم و مرحم زخم های عمیق بی تو بودن من یک خاطره دارم تو به من حضورت را، نگاهت را، صدایت را، احترامت را بخشیدی و من هرگز، هرگز نخواهم فهمید چگونه می توانم سپاسگذار خوبی های بیکرانت باشم؟! تو را هزاران هزار بار ممنونم که مرا فهمیدی احساسم را، خودم را شناختی و من دیگر تنها نیستم که می دانم گرچه حتی ذره ای در قلب تو جای ندارم اما؛ تو عاشق خودت را می شناسی... بیست و یک سال را نمی دانم چگونه گذشت! اما من تنها یک ساعت زنده بوده ام ، زندگانی کرده ام و بیش از این نمی خواهم... همان یک ساعتی که کنارم نشسته بودی و حرف هایم را می شنیدی ببخش! اگر آنگونه که باید عاشقت نیستم اگر هنوز رسم عاشقی را ندانسته ام ببخش اشک هایم را که بی هیچ اجازه و مجال گونه هایم را شستند... ببخش که اینگونه کم بودم؛ کم نمایاندم عریانی احساسم را ببخش و سادگی قلبم را که در حضور تو پرده از رازهای سر به مهر برداشت... هرگز خودم را نخواهم بخشید اگر بدانم حرف های تکراریم، اشک های بی امانم ذره ای تو را آزرده اند... تو با احترام آمدی و من سپاسگذارم از احترام تو به عشق من و خوب به من یاد دادی که دوری هایمان را نزدیکی نیست فاصله ها را هرگز نخواهی برچید تو حق داری... اما قلب من شاید شکست از دانستن حقیقت تلخ نخواستن هایت اما حتی شکسته های این دل هر لحظه تو را می ستایند و سپاسگذارند که تو حد خوبی را تمام کرده ای وقتی تو را نمی شناختم تا مرز پرستش دوستت داشتم حال که ذره ای از خوبی ها و پاکی های دلت را به من ثابت کرده ای چگونه بتوانم؟ چگونه از من خواستی که تاب آورم نبودن هایت را؟!؟ که خودم، خود را یاری دهم در تحمل دلتنگی هایت وقتی که می بینم آنکه را عاشقم دلی ست آسمانی و روحی بزرگ... چشمانت گواه بی ریاییت بودند در تلاقی هر نگاهمان هر چه جستم جز خوبی ندیدم دل کوچکم قانعست که زندگیش خلاصه شود در یک میز و دو صندلی و یک دستمال کاغذی!!! که تعارف تو بود، مونس اشکهایم بود و من آنرا به یادگار دارم حق داری اگر بخندی، اما آخر برای عاشقی که می داند اگر صدها سال تو باشی و او زنده باشد باز از عشق تو دورست، یک دستمال هم چنین با ارزش می شود و یک میز و صندلی چنین عزیز... وقتی که رفتی تا مدت ها به جای خالیت نگاه کردم به صندلی که تو رویش نشسته بودی من در فاصله ی این آمدن و رفتنت زندگی کرده ام با دلی که دوست داشت زمان متوقف می شد تا بیشتر با تو باشد... اما باید می رفتی، از اول هم قرار نبود که بمانی آمده بودی تا بدانم عشق را می شناسی مرا می شناسی و من فهمیدم حد بی انتهای خوبی هایت را... باید می رفتی و از وقتی که رفته ای من مانده ام و یک خاطره که هر ثانیه اش هر لحظه در ذهن گنگم تکرار می شود از تو ممنونم تو و قلبت و روحت شایسته ی احترام و ستایش اید من به عشق تو می بالم و می بینم قلبم را که عاشقانه به تو افتخار می کند تو شایسته ی والاترین عشق هایی... سپاسگذارم از اندیشه های والایت و روح بزرگت از اینکه بی شک نمونه ی مقدس ترین انسان هایی سپاسگذرم که یاریم کردی تا ارزش عشق و احساسم و تو را بیشتر بیابم و جواب این سوال را که چرا چنین عاشق توام؟ چرا؟ شکسته ام! خواهش دست هایم را دیدی؟ دیدی چگونه به انتها رسیده ام؟ دیدی که قلب سرشار از عشقم چگونه زخمی ست؟ دیدی غرور از دست رفته ام را؟ من در تحمل دلتنگی هایم ناتوانم! باور کن... و هیچ کس حتی خدا، حتی خودم یاریم نمی کند آخرین امیدم تو بودی و تو فقط سکوت کردی حق داشتی... دروغ نبود اینکه به تو گفتم به بن بست رسیده ام که من هر لحظه ی زندگیم را تا هر زمان که فرصت بودن داشته باشم مدیون این بزرگی و احترام و بخشش توام اما نمی دانم با درد نبودنت چه کنم؟ شکسته ام! از شنیدن حقیقت تلخ حرف هایت که به من فهماندی آرزوی با تو بودن را با خود به گور خواهم برد همین مرگی که این نزدیکی هاست... می گویند دعاهای قلب های شکسته زودتر اجابت می شوند پس دعا می کنم کسی را عاشق شوی و دوست بداری که بفهمد تقدس جزءجزء روح پاکت را تو را عاشقانه دوست بدارد و احترام گذارد و هرگز تو را نرنجاند و نگوید از فاصله های پر ناشدنی از دلتنگی های پایان ناپذیری که یک تنه باید به دوش کشید نگوید که تو را دوست بودن، دوست داشتن هرگز نخواهد توانست، نخواهد خواست برایت دنیایی آرزومندم که در آن آزاد و رها باشی و انسان هایی که قدر تو را بدانند تو را سپاسگذارم به خاطر این یک خاطره این بزرگترین و پربهاترین هدیه ات و احترام وصف ناشدنی ات و من پر شده ام از یک آرزو "کاش اگر دگر بار زاده شدم همچون گل وحشی بی نامی باشم روییده در جزیره ی قلب تو و اگر حتی هیچکس هم مرا نمی دید و در باد پرپر می شدم باز باور دارم که به چنان زندگی راضی بودم زیرا حتی در آن غربت بی نام و نشان هم گلبرگ های پاره پاره ام را به دستان تو می سپردم و بی انکه کسی بداند آرام آرام در گوشه ی کوچکی از قلب تو فراموش می شدم" می بینی چه آرزوی محالی؟ برای منی که می دانم حتی پشت درهای بسته ی قلب تو بیگانه ترینم سپاسگذارم برای همه چیز اگر نمی امدی روح پریشانم را تا مرگی دردناک و اندوهبار فاصله ای نبود... سپاسگذارم برای همه چیز، همه چیز، همه چیز...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 6:1 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
(برای تو می نویسم به این امید که اینبار اگر خواندی سکوت پیشه نکنی با من حرفی بزن... بگذار بدانم که هستی...)
به قول یه نویسنده نه دروغ می گم نه شعر می نویسم ، این ساده ترین نامه ایه که تا حالا برات نوشتم به این سبک نوشتن عادت ندارم، خیلی از من دوره اما می خوام یه بار حرف هام رو جور دیگه ای بگم شاید اینبار منو بفهمی... می ترسم! نکنه چیزایی رو که نباید بگم پر شدم از گلایه های نگفته، از کلی درد و غصه و این چشما که انگار طلسم شدن و با اشک قهر کردن برای خودم جای تعجب بود که با خوندن اون آگهی فوت بعد از مدت ها گریه کردم انگار نه انگار که وسط سالن یه گروه پر رفت و آمد واستادم آره! می بینی ؟ من حتی درد هامم با غصه های تو گریه می کنم حالا اگه حوصله داری، اگه مثل همیشه سرت شلوغ نیست اگه از اینجا تا جایی که تو هستی خیلی راه نیست، اگه کسی منتظرت نیست اکه قراره بیرون نداری، اگه از بقیه دلت پرنیست، اگه تحمل شنیدن دردلامو داری، گوش می کنی؟ زود تموم شد فرصت نکردم اونقدر تو تنهایی ها و دلتنگی هام غرق بودم که نفهمیدم چه طور این 2 سال گذشت من 2 سال هر روز منتظر بودم! تا حالا با همه ی وجود دوست داشتی یه اتفاق کوچیک و ساده تو زندگیت بیفته؟ و تو حاضر باشی که همه ی روزای زندگیتو برای این اتفاق بدی... من 2 سال، درست از همون وقتی که به ذهن گنگم فهموندن ساعت شنی زندگیم چند تا دونه شن بیشتر نداره، همیشه منتظر بودم ترسم از همین بود! از اینکه نباید یه چیزایی رو بگم... احساس آدمی رو دارم که رو لبه ی تیغ راه می ره یه کم خطا کنم، یه لحظه غفلتم کافیه که پرت بشم تو نیستی منم جسورانه دارم تلاش می کنم که نیفتم اما یه وقتایی خسته می شم! یه وقتایی دوست دارم دیگه نرم! آخه من ندونم تو که خوب می دونی آخر این جریان باز من می مونم و تنهاییهام... اصلا خوب نیستم! از نوشته هام معلومه نه؟ وقتی حتی نمی تونم باهات درد دل کنم، وقتی یه لحظه هم به حرفای من گوش نمی دی، اصلا بذار بفهمی که حالم خوب نیست! مگه برای تو آبی از آب تکون می خوره؟ جواب نده که خودم خوب می دونم چی می خوای بگی... بیا هیچ کی هیچکیو گول نزنه! نه من تو رو، نه تو منو و نه من خودمو گول نزنم! می دونی تحمل چی برام خیلی سخته؟ اینکه همه ی این مدت می دونستی! آره می دونم که می دونی... دوست تو با شکستن قول رازداری ای که به من داده بود خیلی بدقولی کرد اما در عوض گذاشت من یه چیزو راحت تر بفهمم اینکه اگه بدونی هم اتفاقی نمی افته!! منم با این جریان کنار اومدم! الانم حرفامو به جای گلایه نذار آدم می تونه از چیزی گلایه داشته باشه که حقی روش داشته باشه من که حقی نداشتم و ندارم.. تو همه ی این مدت نوشته هامو خوندی! البته تا یه زمانیشو مطمعنم! شاید از اون به بعد آدرس وبلاگمم نداشته باشی و من مثل همیشه دارم با خودم حرف می زنم!! اما اگه حتی یه ذره هم داری اینا رو می خونی می خوام بدونی که من خیلی سختی کشیدم خدا رو شکر عشق رو نه از تو و نه از هیچ کس دیگه گدایی نکردم اما من نمی تونم بفهمم! نمی تونم قبول کنم که اینقدر چشماتو رو من بستی! قبول که برات از غریبه ها هم غریبه ترم! قبول که دوربرت پره از آدمای خوب و مهربون و قشنگ! تو احتیاجی به حضور من نداری منم بحثم با تو سر احتیاج نیست... شاید دنیای من و تو اینقدر متفاوته که تو واقعا به این نتیجه رسیدی که کوچکترین شباهتی بین ما نیست من که حرفی ندارم! من و تو زندگیمون، دوستامون، ارزشامون، ملاکامون،به کلی از هم جداست اما می دونی چی منو به دنیای کاملا متفاوت تو مربوط کرده؟ اینکه من خیلی ... بازم لازمه بگم؟ از این احساس یه طرفه؟ از احساسی که دنیامو عوض کرده؟ باور می کنی مجنون شدم؟ گاهی اوقات مثل دیوونه ها می شینمو و به عقربه های ساعت نگاه می کنم ساعتی که وحشیانه لحظه ها رو می شمره تا برسه به روزی که تو بخوای بری من واقعا دیوونه شدم! از اینکه دارم با بیچارگی تلاش می کنم که طاقت بیارم از اینکه خودمو گول می زنم! خودمو سرگرم می کنم! از اینکه هی می نویسم، هی می نویسم که دوریت قابل تحمله از اینکه با نبودنت میشه یه جوری سر کرد من طاقتم زیاد بود! به خدا زیاد بود! با این جسمی که خیلی وقته ساپورتم نمی کنه با انتظارات آدمای دورو برم با قلبم که زیر فشار دلتنگی له شده به خدا سخته که تو دلت عزاداری باشه اما مجبور شی به روی همه لبخند بزنی! حتی تو آیینه هم برای خودت بخندی من صبوری کردم! 2 سال منتظرت بودم! منتظر یه نشونه، یه جمله اصلا یه کلمه! من نمی دونم یه سلامه خشک و خالی قرار بود تو رو متعهد به چی کنه؛ یا منو چقدر متوقع کنه؟ حتی اگر خودخواهی هم باشه مهم نیست اما بهم حق بده که بعد از این 2 سالی که اینقدر دوستت داشتم بعد از این مدت که لحظه لحظه شو به فکرت بودم نتونم درد این همه بی اعتنایی رو طاقت بیارم حق بده که باور نکنم تو در برابر احساس من اینقدر سرد و بی تفاوت بودی! تو احترام احساس منو نگه داشتی، منم اینقدر حواس پرت نبودم که اینو نفهمم منم برات احترام قائل بودم، خودت، اسمت، حضورت برام با ارزش و مقدس بوده و هست اما تو که دیدی همه ی زندگی من پر شده از یاد تو تو که دیدی دعاهام ، آرزوهام همه رنگ تو رو دارن دیدی که توقع من از داشتن تو فقط یه خاطرست پس چه طور هیچ کاری نکردی؟ آخه اینقدر سکوت؟ واقعا در حق من روا بود؟!؟ گاهی اوقات شک می کنم! شاید من نتونستم خوب بگم! نکنه تو نوشته های من تظاهر دیدی یا اغراق!؟ من فقط حرفای دلمو بدونه یه کلمه پس و پیش نوشته بودم اگر این نیست پس چیه؟ نذار به این باور برسم که تو اینقدر ظاهر پسندی که برای یه نگاه هم که شده طرفت رو تو ترازو می زاری! آخه کسی که به قول خودم شده "فاتح احساس من" "تنها خواهش این دل " چرا اینقدر از من دور بود؟ با همه همدردی کردی، حال همه رو پرسیدی، به پیغامای همه جواب دادی یه بار شد که از من بپرسی ،فلانی! ای همونی که رو آدرسه قلبت اسم منو حک کردن، تو چه طوری؟ تو چی کار می کنی با درد نبودن من؟ با تحمل دوری هام؟ چقدر دلت گرفته؟ چقدر دلتنگ شدی که باقی مونده ی این زندگی دو روزت رو همش تو تنهایی و انتظار می گذرونی؟ می گن پرسیدن حال غریبه ها هم ثواب داره! تو چقدر کوله بارتو سنگین بستی که از منی که یه ذره خودمو از غریبه ها بهت نزدیکتر می دونم احوالی نپرسیدی!؟ 2 سال گذشت... من تو این دو سال پیرتر شدم، زشت تر شدم گاهی مثل شلخته های پشت کوهی اومدم بیرون اما عزیز! لباس گرون رو که تو هر مزونی می شه پیدا کرد دست هنرمند آرایشگرای امروزی هم که از هر آدم معمولی می تونه حور و پری بسازه شاید گناه من این بود که نخواستم نقشم تو زندگی مثل عروسکی باشه که هر روز رنگ و لعاب عوض می کنه اما تو یه بار خواستی بیشتر ببینی؟ بهتر ببینی؟ یه بار از من پرسیدی تو قلب این آدم خیلی معمولی چی می گذره؟ یا شایدم لازم ندیدی از من چیزی بپرسی! بازم می گم بحث من سر احتیاج نیست تو احتیاجی نداری که من تو رو تو قلبم داشته باشم اصلا این احساس رو محور احتیاج نمی گرده چون فقیر نیست، ندار نیست، پوچ و خالی نیست اما من دلم بدجوری شکسته! از بی تفاوتی هات... از ندیدن هات... از اینکه به اندازه ی 2 سال دارم این آهنگ رو گوش می دم " رفیق من، سنگ صبور غم هام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیرشدم، پیر تو ای جوونی" من تو این دو سال خوب یاد گرفته ام که چطور " کوه درد باشم، طاقت بیارمو مرد باشم" الانم این حرفامو به حساب جا زدنم نذار گفتم که می خواستم متفاوت باهات حرف بزنم، من تو رو برای خودم جدای همه تعریف کردم احساسی رو بهت داشتم که از خیلی ها دریغ کردم من عاشقت بودم هستم تا همیشه هم می مونم اما بدون یه ذره غم از رو این دل ماتم زده ی من برنداشتی یه لحظه تلاقی نگاهمون رو باعث نشدی به منی که بعد رفتن تو ثانیه ها رو می شمارم تا زودتر از زود به آخر این جاده ی کوتاه زندگیم برسم، یه خاطره هدیه ندادی فاصله های بین من و تو چقدر پرناشدنی بودند!! آه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 خرداد1387ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
حضور بهار را به بهانه گرفته ام در تحمل دوریهایت بهار... این فصل رشد و جوانه زدن این ساعت پرشور عاشقی دلم را به دست ابرها سپرده بودم تا یک آسمان گریه کند! وای که چقدر هوای دلم طوفانی بود... حال در این لحظه های زودگذر بهار وقتی که هوا پر است از عطر شکفتن دلم را به غنچه ها می سپارم که با هر لبخندشان، فعل بی کرانه ی زیبایی را صرف می کنند می خواهم دلم جوانه زند! شاید هم احساسم شکوفا شود و عشق به دنیای روشن بهار قدم بگذارد باید عشق را پرواز دهم دیرزمانیست که در کنج دلم زندانسیت محبوس غم هایم شده ام می بینی؟ در پشت هزاران لبخند اندوهی بزرگ بر دوش می برم اندوه عشقی بی فرجام اندوه بی فرجامی اولین عشق... و تو را می بینم! که با هر قدم هزاران فاصله را رنگ می زنی فاصله های بین من و تو ، تا ابد پا برجاست انگار خودم گفته بودم که "تو را با احساسم کاری نیست" چقدر غریبه شده ای چقدر با من غریبه ای وقتی که خودت هم نمی دانی هر بار که از من می گذری مرا با تردیدهایم با دلخستگی هایم با اشک هایم تنها می گذاری پاره ای از احساسم را با خود می بری و همه ی بودنم را... "دلم را تو با خود برده ای" "بگو با این بی دلی چه کنم؟" و من با ته رنگی از غرور پیشینم با امیدواری های نا مفهوم هر روزه ام باز جسارت می کنم که زیر بار این اندوه سخت کمر راست کنم خم نشوم نشکنم اندوه! چه واژه ی تلخی... خیلی وقت است که زندگیم آمیزه ایست از تلخی ها و شیرینی های عشقت... من خسته ام! صبورم اما خسته... خسته از قهوه های تلخ و سردو سیاه خسته از این از دور دیدنت از دور عاشق بودنت خسته ام از این هوایی شدن هایم! از اینکه هر روز آرزو می کنم تا تو را لحظه ای ببینم و بعد داغ بی اعتناییهایت تا عمق دلم را می سوزاند ای تو که برایم، هستی ،معنی شده ای... برایم نشان عشق و زندگانی و امیدواری های همیشه ای... لحظه ای دقیقه ای بیا و یک روز من را طلایی کن یک روز بیا و هر روز زندگیم را سرشار از حضور سبز و روشنت گردان تو را به بهار سوگند! به باران سوگند! و به هر آنچه که لبخند را میهمان لبانت می کند کمکم کن! یاریم کن تا طاقت بیاورم نبودن هایت را رفتنت را وقتی که رفتی چه کنم؟ با این در و دیوار، با این شهر، با این زندگی که رنگ و بوی تو را دارد و با این دل که بی قراری ها می کند من بی خاطره ای از تو نمی توانم!!! کلمه ها از بی همصحبتی با تو در دلم می خشکند چشمانم از ندیدن نگاهت خاموش می شوند و دلم یخ می زند در زمستان نبودنت دیگر چگونه بخوانمت؟ چرا پاسخم نمی شوی؟ چه طور بگویم که بدانی آخرین راه نجات این عاشق یک خاطره است یک خاطره......................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
نمی گویم "پرواز را بیاموز، پرنده رفتنی ست" نمی گویم" تقدیر و سرنوشت حکمت خداست" نمی نویسم" مرا در غم خودت شریک بدان" ؛ که بسیارند دوستانی که با تو همدردی کرده اند نمی خواهم بدانی از نیشخند کسانی که روزی بسیار عزیزشان داشتی شاید هنوز هم دوستشان داری وقتی که با طعنه می گفتند: فقدان تو را با دیگران چه کارست؟ که تو خودنمایی را به اوج رسانده ای!! فقط می گویم با تصور حتی یک لحظه ناراحتیت در اندوهی بزرگ غرق شدم و نازک دلانه اشک به چشمانم نشست نمی دانم چه بگویم که کلیشه نباشد، که فکر نکنی تظاهر می کنم پس فقط از خداوند برایت آروزی نعمتی را دارم که با بخشیدنش به قلب من دلیل زنده ماندنم شد عزیزترین قلبم! برایت آرزوی صبر دارم دردهای زندگی را پایان نیست من در نبودنت عجیب با درد عجین شده ام صبور باشی... صبور باشی... جای خالی عزیزت تا همیشه سبز...
بی گمان آنکه آغازش در آسمان هاست هرگز در زمین به پایان نمی رسد از این پس پدر را ببین که در آنسوی مرزهای شب از نگاه یکی از ستاره ها با تو سخن می گوید بیدار شده در بهشت رهایی در آغوش نور در سرزمینی بی دیوار و بی انتها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مسافر |
|
|
در اوج بی خبری هایت یک نفر هست که همیشه به یاد توست. یک نفر هست که فاتح احساسش شده ای. یک نفر که صمیمانه دوستت دارد. یک نفر هست که در اولین ثانیه های آغاز سال نام تو را بر زبان می آورد... و خالصانه ترین و روشن ترین آرزوها را برایت زمزمه می کند یک نفر اینجاست که دلش در ندیدنت بدجوری گرفته ست یک نفر که با یک دنیا اندوه، دلتنگی و تنهایی باز هم به روی دنیا لبخند می زند؛ به این امید که آغاز این سال یا پایان زندگیش باشد یا آغاز بودن با تو... و برایت می نویسد؛ و باز می نویسد ولی خوب می داند که تو هرگز نمی خوانی! هرگز نمی دانی! که این بیچاره دلم، بی تو چه غریبانه سال را تحویل می کند با یک رویای محال که کاش بودی و یک لبخند کوچک و زیبا را عیدیش می دادی... خیلی دلتنگم! امسال با همه ی زیبایی هایش آخرین سال است که هستی... کاش آخرین سال باشد که هستم آخر! جواب بهانه گیری های این دل عاشق را چه باید داد؟ جواب این روزها که بی هیچ خاطره می گذرند! ********************************** عزیزم! امیدوارم سال 87 برایت بهترین ِسالها باشد. موفقیت شادکامی و بهروزی را برایت از خداوند مهربان خواستارم. بوی خوش علف... فصل دلدادگی بهار زمین پر تب و تاب! و یک آسمان به وسعت آرزوهایم که گاهی می خندد و گاهی می گرید... و من! سرشار از عطر بابونه... چه فصل خوبیست آغاز رویش ها چه حس خوبیست تکرار عاشقانه ها گویی بهار برای اولین بار میهمان روح و جانم شده است! و من این فصل را این لحظه های پیوند زندگی و طبیعت را باشکوه تر از همیشه به نظاره نشسته ام باید ممنون تو باشم! ممنون تو که اندیشه و روحم را پرواز دادی... و من عاشقانه زمین را دوست می دارم او که مادر همه ی ماست و عاشقانه تو را دوست دارم تو که خواستنی ترین زمزمه ی قلبم؛ تو که "تنها خواهش این دل هستی" نمی دانی چه زیباست دوست داشتن تو! چه زیباست که تنها برای تو می نویسم بهار را تنها با احساس پاک تو دوست می دارم عزیزترین این دل! با عشق تو همه ی فصل های وجودم بهاریست دلت بهاری باد!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
باز هم این جاده... این آشنای قدیمی... این همسفر همیشگی... این سنگ صبور درد دلهای من خاطره های بسیاری با تو دارم ... خوب می شناسمت؛ پیچ و خم هایت را، پستی و بلندی هایت را چاله چوله های تن ِ زخمیت را از بَرم! مدت هاست که با هم مسیر شده ایم هم هدف! هم مقصد... بهتر از هر کسی مرا می شناسی و می فهمی احساسم را دلتنگی هایم را اشک هایم را خوب به یاد داری! چه روزها و شب هایی را با هم سر کرده ایم... چه خاطره های تلخ و شیرینی با هم داریم... تو مرا به سوی آینده ام می بری به سوی ایده هایم ، آرزو هایم و به سوی عشق... عشقی که زیبایی هایش رابا تو گفته ام در شادی هایش با تو خندیده ام در نبودن هایش ندیدن هایش دلتنگی هایم با تو قصه ی غصه ها گفته ام... و چه شب هایی که آسمان با ما هم آوا شد و باران تن ِ خاکی تو را شست و شست و هر دو خیس شدیم، تو خیس باران و من غرق اشک... اینبار هم با هم همسفریم دلتنگت شده بودم ! چه خوب که فراموشم نکرده ای منی که از تمام راه های دنیا همین یک جاده را دارم تا انتها زیبایی... باز هم با تو سخن می گویم حرف های ناب، از جنس ِ احساسم... باز هم عاشق آمده ام عاشق هیچ فکر کرده بودی که روزی مسافر کوچکت را چنین شیفته و شیدا ببینی؟! هیچ نشانی از آینده ندارم... اما امید چون بذر کوچکی در وجودم جوانه زده ست... می دانم باز هم دلتنگ خواهم شد خواهم گریست و تو باز محرم درد دلهایم خواهی شد اما اینبار به آسمان الهی چشم دوخته ام و خداوند، حس حضورش، حس بودنش، آرامم می کند مرحم دلخستگی هایم می شود امیدوارم می کند و لبخند را به من هدیه می کند. آنکه دوستش دارم لبخندم را نمی بیند و نمی خواهد ! پس این تک شعاع امید هم تقدیم به تو ای جاده... ای دوست قدیمی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
نکند خدا را فراموش کرده باشم!! وای به حال من که اگر دلتنگی هایم، غصه هایم مرا از او دور کرده باشند... شاید یادم رفته است... شاید به یاد ندارم که همه چیز به قدرت اوست در به در ، به دنبال کدامین گوش برای دردِ دل گشته ام؟! وقتی که محرم اسرارم فقط اوست... سر به روی شانه های که گذاشتم، در دامان که گریسته ام؟! وقتی که یک سجاده دارم به وسعت آسمان وقتی که لحظه لحظه ی نمازم غرق معنویت اویند... دست ِ یاری از که خواسته ام ؟! وقتی که همیشه ، همیشه ، همیشه دستانم را گرفته است رهاییم داده است از سقوط ، از لغزش ، از تنهایی های تمام ناشدنی ام وای بر من! چه غریبه شده ام با تو که معبود قلب من بوده ای و هستی چقدر خاکی شده ام! پست شده ام! حقیر شده ام! من که با تو رشد کردم، جوانه زدم، شکوفا شدم... حال باز آمده ام! آمده ام تا کوله بار خستگی هایم را تو از دوشم برداری تنهایی هایم را غرق در حضور آسمانیت کنی و یاری ام دهی دیر آمده ام می دانم! مهرت و عطوفتت ایمان داشته است یک دنیا حرف های ناگفته دارم و آرزوی دردِ دل... امشب میهمان توام همان میهمان ناخوانده ای که چند وقت یک بار دست خالی می آید، و تو باز در به رویش می گشایی و با مهربانی پذیرایش می شوی، وای بر من! که چنین منزلگاه گرمی را رها کرده ام! امشب آمده ام تا با تو گفتگو کنم به امید اینکه حرف هایم را می شنوی و مرحم زخمهایم می شوی اما اجازه می خواهم! اجازه می خواهم تا اول چند خطی برای او بنویسم برای او که غایب این گفتگو هاست برای او که قلبم مالامال از عشق و محبتِ اوست... برای او که همه ی هستی من است عزیزترین... می دانم هرگز این نوشته ها را نخواهی خواند هرگز نخواهی دانست احساس ناب این قلب کوچک را اما باز با تو می گویم با تو که تنها خواهش این دل بوده ای و هستی با تو ، که برایت از جان خواهم گذشت با تو ، که تجلّی عشقی... بهانه ی بودنی... تصمیم ماندنی...آرزوی فردایی شاید نمی دانی ! نمی دانی که تنها برای تو اینچنین بی تابم که تنها تو را اینگونه دوست می دارم شاید باور نداری که تپش های قلب من تنها برای توست... و شاید باور نکنی که برای تو هم خواهد ماند... از خود پرسیده ای که دلیل سردی ها و تلخی هایم با دیگران چیست؟ می دانی برای چه به دنیایی که پر از زیبایی و شوق است چنین اخم می کنم؟ دلیل بی توجهی هایم را می دانی؟! می توانم شادی کنم می توانم در نهایت شادی دلبری ها کنم چشم ها را به خود خیره کنم با کلامم! با نگاهم ! با لبخندم ! آری! اشتباه نمی شنوی!! من می توانم جوانی کنم ، شادی کنم ، زندگی کنم اما هرگز چنین نخواهم کرد! هرگز به روی دنیا لبخندی حتی کوچک نخواهم زد هرگز با هزار رنگ و لعاب دلها را شیفته نخواهم کرد دلیلش را خوب می دانی! آری ، تو باور نداری!!! اما من می دانم، خدا می داند، خیلی ها می دانند که ذره ذره ی احساسم با نجابت و پاکی غسل شده اند که گوشه گوشه ی قلبم با خلوص و یکرنگی پر شده است که حرف حرف ِ عشقم تقدیس شده اند پاک شده اند بی ریا شده اند آری عزیز! باور نداری که اوّلین عشق قلبی هستی که در به روی گناه باز نکرده است آرزوی چشم هایی شده ای که نگاه از پستی ها و رذالت ها گردانده است عزیزِ انسانی شده ای که با روح و جسم و جان و احساسی پاک و دست نخورده و بی آلایش عاشق تو شده است تو به خود مغروری! درک کنی که نجابت این نگاه عاشق را ببینی ، که جز به دیدنِ تو، چشم به روی هیچ کس باز نکرده است.. حتی با دیدنِ تو هم غرقِ خجالت می شود... من به خود می بالم! نه برای آن چه که داشته ام، برای آن احساس مقدّسی که به تو دارم برای انکه تو تنها کسی هستی که چنین عاشقانه ، صادقانه، پاک و بی ریا دوستش دارم. شکوه و زیبایی احساسم را حال درک می کنم من همیشه عاشق ِ خدا بوده ام، همیشه با اعتقاد و ایمانی راسخ او را پرستیده ام... و امشب بیشتر از همیشه مدیون اویم، سپاسگذار اویم، است؛ آن به سجود می آید چه گناه شیرینی ست پرستیدن عشقی زمینی... شاید هم نه! شاید این عین ِ ایمان است! احساسم به خداست باور نداری که عشق زمینی من با عرش پیوندها دارد... چقدر من و دنیا در مقابل این عشق حقیریم! قلبم بیتاب است دیگر نه بی تاب دلتنگی ها و دلخستگی ها... بی تاب اینکه آیا لیاقتِ حضور این احساس را دارد!؟ چقدر شرمنده شده ام در مقابل عظمتِ این عشق... خدایا! کوچکترین و حقیرترین بنده ات را چقدر دوست می داری؟ که چنین هدیه ی گرانبهایی را به او می دهی! وای بر من! به دنبال چه می گشته ام زمانی که همه ی هست و بودنم همه ی نیازم همه ی زندگیم ، در قلبم نهفته است... مغرور نمی شوم! مرا با این صفت ناخواسته کاری نیست! خوشا به حالت که تو را اینگونه دوست می دارم... خوشا به حالت که دلیل ِ تپش های تند این قلب عاشق منی که دلیل نفس های به شماره افتاده ی منی... نمی دانی! نمی دانی آرامشی را که حاصل یک عشق آسمانی ست که هدیه ی الهی ست... دیگر هراسی ندارم! تردیدی هم نخواهم داشت!! ایمان دارم که لایق آن هستم که پاک و زلال بگویم "عاشقت هستم" عزیزترین! قهر همه ی دنیا برای من آشتی همه ی خلق برای تو اخم های همه عالم سهم من همه ی لبخند ها مال تو تنهاترین تنهایی ها از آن من شلوغ ترین شلوغی ها برای تو برای تو که محبوب منی! برای تو که به دنبال زیبارویان زمین می گردی بی آنکه بدانی انگشت تمسخر به سوی تو گرفته اند... برای تو که لذّت دنیا را به شنیدن حرف های یک عاشق، به حضور پاک و آرام و ساده اش ترجیح می دهی! برای تو که همه ی دعاهای خیرم برای توست برای تو که بعد از هر نماز، بعدِ گفتن یاالله نام قشنگت را به زبان می آورم تا خالق این عشق، خود نگهدار تو باشد تو از آنِ من نیستی، خوب می دانم من بی هیچ چشمداشتی عاشقت شده ام بی هیچ انتظار محبتّی ... اما بدان جای خالی نبودنت را کسی برایم پر نخواهد کرد هیچ کس جایت را در قلبم نخواهد گرفت... دردِ نبودنت را، ندیدنت را، رفتنت را با تمام وجود به دوش خواهم کشید خواهم پژمرد ، خواهم شکست ، خواهم مرد اما عشقت را به هیچ چیز و هیچ کس نخواهم فروخت... و از امروز دعایم برای تو و خودم این خواهد بود... دعا می کنم که خوشبخت شوی ، که اگر روزی عاشق شدی مانند من عاشق شوی... با قلبی پاک و احساسی ناب...رها از بند لذت های پست دنیا... و برای خودم! خداوندا! معبودا! پروردگارا! در دوریش به من صبر عطا کن؛ به قلبم توانایی تحمّل بی اعتنایی هایش را ببخش؛ این دردِ جانسوز را با محبّت خودت آرام تر کن و این عشق را هرگز از من نگیر؛ هرگز...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
این نوشته ها را در اوج دلتنگی و اندوه نوشتم. همین امشب، در خاموشی و سکوت محض و فقط بارش اشک هایم سکون مبهم زندگی ام را می شکست... کسی نفهمید چه در دل دارم! چه دردی را تحمل می کنم! اینها را پاکنویس نکردم! از جنس آن دسته درددلهایی هستند که بی خط خوردگی اینجا می نویسم... برای دل ِ خودم می نویسم! برای تو می نویسم...تو که اینها را نمی خوانی پس معذرت خواهی نمی کنم ! از غلط های املایی، از نامفهومی جمله هایم، از عریانی نوشته هایم که به هیچ آرایه ای آذینشان نداده ام، از گاه گاهی که یادم رفته ست عشق اجباری نیست، دوست داشتن اختیاری ست... از اینکه یادم رفته ست تو خیلی با من غریبه ای! اما از دلم عذر می خواهم که اینچنین بی محابا می نویسم و دارو ندارش را آشکار می کنم؛ از اینکه چنین شفاف احساساتم را بازگو میکنم. اما خوب می داند! آری، دلم می داند که اگر ننویسم خواهم مرد... فراموش خواهم شد، حتی از تار و پود ذهن فرّار خودم!! چه بسا نوشتن از این عشق جاودانه تنها دست آویز ماندنم شده ست. در عجبم! روزی پس از مرگم اگر اینها را خواندی باز هم چنین بی اعتنا خواهی بود؟ چه ظالم ست طبیعت و سرنوشت و غرور که پاسخ می دهد آری! و چه ساده و خوش باور و عاشق ست این دلِ من که نمی شنود، نمی شنود، اما تـــــــــــــــــــــــــــــــــا به کی؟ ******************************************************* باز امشب این دل هوای تو دارد... باز امشب گونه هایم خیس اشک اند و داغ حسرتهایم تازه شده اند... باز غم دوریت خواب از چشمانم ربوده ست و قرار از دلم، و خنده از لبانم! بازم غرق اشک و آهم... و محصور تنهایی های خویش تو نمی بینی... تو ندیدی... ندیدی غربت احساسم را اشکهایم را آه هایم را ببین چه تنها عاشق شده ام! چه تنها در نبودنت اشک می ریزم چه تنها صبوری می کنم آی؛ دلم بدجوری گرفته عزیز! دلتنگت شده ام... بی تو بودن تا به کی؟ این خانه ی پر محنت را ساکن بودن تا به کی؟ این جاده ی دلسپردگی را تنها رفتن تا به کجا؟ چرا نمی آیی؟ چرا نمی آیی و یک لحظه، یک ساعت، یک روز مرا از این رنج بی تو بودن نمی رهانی؟! چرا نمی آیی؟ اینقدر قلبم حقیر ست؟ اینقدر احساسم برایت بی مقدار است؟ آخر گناه من چیست که تنها پیشکش ام برای تو همین قلب و عشق پاکی ست که به دیگری نداده ام... چه کنم که دیگر هیچ ندارم؟ بگو چه کنم؟! آی................. گویا امشب همه ی دلتنگی ها و اشک های دنیا سهم قلب و چشمان بیچاره ی من است عشقم! عزیزم! بگو چه کنم با درد دوریت؟ بگو چگونه طاقت آورم ندیدن هایت را؟ وقتی حتی حافظ هم رحمتش را فراموش کرده و شاه بیتهایش غم دارد و فراق و جدایی و درد و آه..... ای زمزمه ی هستی ام! کاش مرا کمی درمیافتی! کاش مرحم می شدی این پریشانی و درد را... آی چه کنم امشب؟ چه کنم با این قفس دل؟ با این مرغ عشق زندانی؟ که آزادی را برایش ارمغان نمی شوی که در آسمان چشمانت پروازش نمی دهی... دیگر نمی خواهم!! این زندگی را نفس ها را تپش ها را بودن ها را بی حضورت نمی خواهم... انتظار تا به کی؟ من که صبورم در انتظار تو اما خود بگو! خواهی آمد؟ خواهی آمد؟؟؟؟؟؟ یا سالی دیگر هم در این انتظار جانفرسا خواهد گذشت و بعد خواهی رفت! تا همیشه فارغ از هیاهوهای این عاشق... از دوریت به سان گم شده ای در بیابان می مانم و تو! ای نامت شیرین تر از جان! حتی سراب را از من دریغ کرده ای! آی خــــــــــــــــــــــــدا! یاریم کن. به من آرامشی عطا فرما صبری طاقتی قناعتی... آخر نابود شدم پژمردم خاموش شدم شکستم. و ندانستی! ندانستی این عشق را نخواستی این عاشق را مگر من با تو چه کرده ام؟ چه کرده ام که چنین از من دوری!؟ چنین بی اعتنایی... کاش می آمدی کاش می آمدی و آرام جانم می شدی... من به یک لحظه هم قانعم به خدا ظلم است که نمی آیی... و من به جرم عاشق بودنت چنین ظلمی در حقم روا شده ست!!! اشک هایم را در خلوت پنهانم تنها خدا دید کاش به حق مهربانیش با من مهربان باشد با من مهربان شوی... می بینی؟!!؟؟؟ بی تو به کجا رسیده ام!! دیدی شکستم را........؟!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
باز هم میهمان چهلستونم ... به دیدن قصری آمده ام که با همه ی جلال و شکوهش حس سادگی به من می دهد! حس تعلّق...دوست داشتن و باور این هنر ارزشمند که سینه به سینه به ما رسیده ست. اینبار هم آمده ام و محو تماشای این پدیده ی شگرف شده ام کار ِ دست ِ انسان؟ باور نمی کنم گویی باغ جهان نما تکه ای از بهشت است و این قصر سربرافراشته نگین آن... چهلستون همیشه میهمان دارد، از جای جای ایران و جهان... میهمانانی که رسیده و نرسیده عکس های یادگاری می اندازند! کاری که باید با یک بنا کرد... انتظاری که باید از بازدیدکنندگانش داشت... اما هیچکدام نمی دانند زیبایی و جادوی نهفته در خشت خشت این قصر آسمانی را... حق هم دارند! شاید هیچگاه فرصت نداشته اند تا آسوده از دلنگرانی ها در گوشه ای بنشینند و فقط تماشا کنند، گذارند و ببینند جان گرفتن دوباره ی تاریخ را... تاریخی که ما تنها در کتاب ها خوانده ایم چه بسا، چه بسیار ، تحریف شده! و حال من در این گوشه ی بیخبری ها و اسودگی ها آمده ام تا تنهایی ام را برای تو بازگو کنم . قصه ی رنج و پریشانی که مدت هاست به دوش می کشم... نمی دانم کسی اینگونه با تو دردل گفته است یا نه!!؟ فی البداهه شعری می گویم که شاید رازگشای اسرار دلم باشد... بازم گذر شب به گذار دلِ ما افتادست بازم دل ِ من در تب و تاب افتادست این یار نظر نکرد بر عزلت ما بازم نظرش با دگران افتادست دوش در مجمع خوبان سخنی بود که گفت باز عکس ِ رخش در می ناب افتادست دیگر نیازی به گفتن نیست... از احساسم ، قلبم و روحم... خوب مرا می فهمی ! خوب میدانی که بی اعتنایی ها به ستوهم آورده اند؛ ندیدن ها دلتنگم نموده اند؛ از این نخواستن ها دلشکسته ام؛ و در این غربت و تنهایی کمر خم کرده ام، پژمرده ام... آخر مگر می شود؟!! مگر می شود که چنین احساسم را بی پاسخ گذارد!؟ تو که سنگ و چوب و آجر بودی با من به حرف آمده ای...! به تحسین هایم پاسخ گفته ای، مرا پذیرفته ای! چگونه ممکن است که یک نفر هم جنس من از نسل الهه های ونوس و خدایان کوپید که مظهر عشق و زیبایی و محبت اند اینگونه با احساسم بیگانه باشد؟!؟ در برابر عشقم سرد باشد! و بالاتر ، مگر من از او چه خواسته ام ؟!! جز یک نگاه ! یک خاطره! تا چنین پریشان نباشم تا چنین بی قرار به شمردن روزها ننشینم ! منتظر ِ گذشتن این بهار زیبا نباشم تا او را مگر لحظه ای از دورها ببینم ... این ها خواری و زبونی نیست! یک دنیا عشق است؛ که نه می بیند، نه می خواهد نه می خواند... می خواهم باز هم بگویم تا قدری سبک شوم تا طاقت دوری داشته باشم، سربلند می کنم تا رو در رو با تو سخن بگویم سربلند می کنم و باز غرق زیبایی هایت می شوم محو جادوی شگرف تو ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
باز هم غربت این لحظه های غریب بی تو ماندن... باز هم تنها ره به جاده ی زندگی سپردن... باز هم بی کسی های سنگین این عشق را یک تنه به دوش کشیدن و فهمیدن! و دانستن! که تو هرگز نخواهی آمد... و باور حرف حرف این تنهایی تک هجاهای این دلسپردگی... تصویر آینده پشتم را می لرزاند قلبم را می فشارد آنروز که تو خواهی رفت...... آنروزهایی که دلخوشی های کوچک این دل خواهند مرد چه حقیقت تلخی!! بی تو ماندن ؛ بی تو زیستن چه محکومیت ناعادلانه ایست این زندگی... وای بر من! وای بر دلتنگی هایم! وای بر منی که باید این خسته جسم و جان را تا انتهای جاده ی زندگی به پیش برم وای بر منی که افتادن نمی توانم ! نرفتن نمی توانم ! مردن.... دیدی! از امروز نگفتم...از این چند صباحی که هستی می خواهم باور کنی قناعت دلم را به همین چند لحظه دیدارت همان چند لحظه هایی که با بی اعتنایی های تو می گذرند راضی به رضای خدایم! به هر آنچه که او می خواهد ، که او می داند حتی به این کوتاه جاده ی عمری که پیش رویم نهاده ست همین راز پنهانی که تو نمی دانی نمی دانی که زودتر از همه خواهم رفت... حتی راضیم به این عشق زیبا و بی سرانجام... امــــــــــــــــا! ای نامت شیرین تر از جان! کاش لحظه ای کنارم بودی کاش می دیدی... می دانستی که احساسم درهای قلبی را به روی تو گشوده ست که چشمانم از دیگران دریغ کرده... بی ارزش مپندار عشقم را بی اعتنایی مکن من مگر از تو چه می خواهم؟! جز یک خاطره برای بودن، برای ماندن، برای زندگی . . اما می دانم هرگز نخواهی آمد... کاش دلم! این را باور می کرد؛ کاش.......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 6:41 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
باز هم غربت این لحظه های غریب بی تو ماندن... باز هم تنها ره به جاده ی زندگی سپردن... باز هم بی کسی های سنگین این عشق را یک تنه به دوش کشیدن و فهمیدن! و دانستن! که تو هرگز نخواهی آمد... و باور حرف حرف این تنهایی تک هجاهای این دلسپردگی... تصویر آینده پشتم را می لرزاند قلبم را می فشارد آنروز که تو خواهی رفت...... آنروزهایی که دلخوشی های کوچک این دل خواهند مرد چه حقیقت تلخی!! بی تو ماندن ؛ بی تو زیستن چه محکومیت ناعادلانه ایست این زندگی... وای بر من! وای بر دلتنگی هایم! وای بر منی که باید این خسته جسم و جان را تا انتهای جاده ی زندگی به پیش برم وای بر منی که افتادن نمی توانم ! نرفتن نمی توانم ! مردن.... دیدی! از امروز نگفتم...از این چند صباحی که هستی می خواهم باور کنی قناعت دلم را به همین چند لحظه دیدارت همان چند لحظه هایی که با بی اعتنایی های تو می گذرند راضی به رضای خدایم! به هر آنچه که او می خواهد ، که او می داند حتی به این کوتاه جاده ی عمری که پیش رویم نهاده ست همین راز پنهانی که تو نمی دانی نمی دانی که زودتر از همه خواهم رفت... حتی راضیم به این عشق زیبا و بی سرانجام... امــــــــــــــــا! ای نامت شیرین تر از جان! کاش لحظه ای کنارم بودی کاش می دیدی... می دانستی که احساسم درهای قلبی را به روی تو گشوده ست که چشمانم از دیگران دریغ کرده... بی ارزش مپندار عشقم را بی اعتنایی مکن من مگر از تو چه می خواهم؟! جز یک خاطره برای بودن، برای ماندن، برای زندگی . . اما می دانم هرگز نخواهی آمد... کاش دلم! این را باور می کرد؛ کاش.......
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 6:39 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
چه دنیای بیرحمی! چه جبر ظالمانه ایست این فراموشی... می دانی از من چه می خواهند؟ فراموشی ِ لحظه لحظه های نبودنت... فراموشی داغ ِ این عشق بی سرانجام... نه ! نخواهم توانست حتی به حکم ّ عقل! مگر نمی دانی خواهش این قلب کوچک و مشتاق را؟ مگر من با تو چه کرده ام که عزم کرده ای بهانه ی تپش های زندگی را بهانه ی نفس های عاشقی را از من بگیری؟! جرم من چیست؟ جرم من که نمی توانم خواهش این دل را نادیده بگیرم... آخر مگر دلم چند بار چند بار از شوق دیدنِ کسی تپیدن گرفته است؟ شاید هم نمی دانی... شاید نمی دانی که اگر نباشد که اگر نیاید روح پریشانم را باد با خود خواهد برد و من ؛ با این جسم خاکی زیستن نخواهم توانست نخواهم خواست نخواهم خواست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
می دانی این احساس ناب با من چه کرده است؟ مرا از اوج خودبینی هایم به زیر کشانده و حال... من در حسرت کوچکترین ولی پربها ترین اتفاق های دنیا می سوزم و می سازم! در حسرت چند ثانیه دیدارت شنیدن صحبت هایت درک حس ِ زیبای حضورت! خواهش های دلم را ببین، ببین چه سنگدلانه آنها را از من دریغ کرده ای ای سرنوشت! و من در حسرت یک نگاه مانده ام نگاه هایی که با احساسم گره خورند برایم خاطره شوند بهانه شوند برای ماندم، بودنم ، برای هستی ام برای تسکین دردهای نبودنت نداشتنت و نخواستن هایت... حق داری نگاه هایت را از من دریغ کنی خوب می دانم که دلت با من نیست فقط کاش! ایکاش هدیه ای به من می دادی... فقط یک بار! فقط یک نگاه! تا این دل را خوش کنم به همان یک نگاه ... راست بگو! اینگونه عاشقی دیده بودی؟ عاشقی که تنها خواهشش یک نگاه باشد که یک نگاه برایش زندگی باشد عشق باشد معنای هستی باشد و حسرت همان یک نگاه هم روی دلش... اینست هر آنچه که از من باقی مانده از آن آدم خودبین که ساکن آن بالاها بود و حال! من عشق را از هیچ کسی گدایی نخواهم کرد!! که بزرگترین حسرت را نگاه های تو بر دلم گذاشت... نگاه هایی که در پی این دنیا و بیخبر از این دلِ شیفته به توست... آخر بگو من با تو چه کرده ام؟ چرا امید این دل را از من گرفته ای؟ تو سنگدل نبوده ای! پس چرا غربت احساسم را نمی بینی؟ اصلا خود مرا دیده ای؟ می بینی؟ چه کنم با این تنهایی هایم با این حسرت؟!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
امشب دلم باز هوای گلایه دارد... گلایه از کی ؟! از چی ؟ از کجا؟ گلایه از سرنوشت ؟ ای دلِ عاشق! گذار مرا با این سرنوشت نیانداز! من را توانایی مقابله با او نیست نگذار بیشتر بشکنم! گلایه از زندگی ؟ مگر می شود از زندگی گلایه کرد؟ هستی را مؤاخذه نمود؟ این زندگی که پربهاترین هدیه ی خداوند است به مخلوقاتش... گلایه از عشق ؟ شاید بتوان گلایه از عشق کرد! آنقدر پاک و اهورائیست آنقدر دردناک ولی خواستنی ست که... گلایه از او ؟ این آرزوی عبث را تقدیر به گور خواهد برد!! از اوست؟ آیا می توان گلایه کرد که چرا دوستدار تو نیست؟! فقط به این خاطر که تو دوستدار اویی! ای دل! از چه گلایه داری؟ از ندیدن هایش؟ از نخواستن هایش؟ دل خوش دار! دل خوش دار که شاید نمی داند... شاید نمی داند که چگونه دوستش می داری.... دیگر از که گلایه داری؟ از من ؟ آی حق داری! اما آآخر تو خود بگو... گناه من چیست؟ من دل به کسی باخته ام که برای هم صحبتی هایش بهترین ها را می خواهد زیباترین ها را... تقصیر من چیست؟ من که با یک دنیا احساس ِ پاک عاشق شده ام و او که ظاهر زیبا می خواهد... چه کنم که زیبایی، شکوه و عظمت این عشق را نمی بیند!؟ نمی خواهد ببیند! دوست ندارد که ببیند! می خواهد صورت های زیبایی را ببیند که وفادارش نخواهند بود که وفادارش نخواهند ماند و عشقی را نبیندکه خلوص و صداقت را برایش ارمغان دارد که هیچ ادعایی نخواهد داشت که هیچ چشمداشتی نخواهد داشت خود بگو!! تقصیر من چیست؟! آی دل! گلایه هایت تمام شدند؟ آرام تر شدی؟ می دانم ، نه! پس شکایت ها را بس کن! صبور باش... در بازی سرنوشت گردش زندگی رسم عاشقی سردی های او بی قراری های من صبوری کن! امید وار باش! شاید روزی بفهمد شاید روزی بداند بیاید بخواهد و تو را دیگر گلایه ای نخواهد بود...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
من به وسعت یک پنجره تنهایم
و از آن می ترسم بود و نبودم یکسان باشد در دیاری که در آن خاموشی است من به زیبایی دریاها تنهایم و نمی دانم روزی بر ساحل دلتنگی هایم کودکی بازی خواهد کرد ! با موج با ماسه با گوش ماهی هایم !؟ من به تنهایی یک گلدان می مانم و در امیدِ محالِ یک رویش روزها را شب شبها را صبح زندگی میگذرانم اما چه کسی میداند دل یک گلدان هم روزی خواهد مرد؟! من شبیهم گویا به دلتنگی آن مرغ مهاجر اما کاش میدانستی که در این هجرت ِ دور بی تو آواره ترین احساسم من به اندازه ی زیبایی تو تنهایم وای بر من ! چه کنم با این تنهایی ؟ دست هایم باش بگشا پنجره را در دل ِگلدانم بنشان بذری از اطلسی شمعدانی نرگس یا هر گل که دوست تر می داری... تا بروید امید تا نسیم خنکی از ساحل بنوازد تن ِ این گل ها را وای من تنهایم و تو را با احساسم کاری نیست ! کاش می دانستی بی تو دریا می خشکد بی تو گلدان ها خالی است بی تو قاب هر پنجره ای می شکند بی تو من تنهایم !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 دی1386ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
این رو تقدیم می کنم به تو ... شاید باورم کنی...
کوله بارم را بسته ام ... نمی خواستم بدانی که رفتنم نزدیک است ... شاید هم هرگز ندانی ! سفر زندگیم شاید نه چندان بلند اما پر از دلتنگی بود دلتنگی برای تو و حضورت که تداعی محال ترین آرزوها می شد ... راه من به پایان می رسد ! خیلی زودتر از آن زمان که پائیز باغ امیدهایم را با خود برد... گله ای نیست ! شکایتی نمی کنم که من نه تسلیم دست سرنوشت که راضی به رضای اویم اما... تنها دلیل دلتنگی هایم تو هستی ، تنها کسی که قدمهایم را سست و رسیدن به پایان را ناخواستنی می کند شاید اگر تو نبودی با دلی راضی به انتها ی راه می شتافتم ! اما تو هستی و من یادت را به هزاران دنیا خشنودی نخواهم داد!! اما کاش ! و پس از آن من بی هیچ آرزو در آغوش ابدیت آرام می گرفتم ... برای بودنم بهانه هستی ، برای ماندنم بهانه هستی آخر چه بهانه ای هستی که با من چنین می کنی و بعد خواهی رفت !! تا روز رفتنت هر ماه یک روز می شود و بعد از نبودنت هر روز یک سال .. من با این روزها و ماه ها و سال ها چه کنم وقتی خود نمی دانم عزیمتم کی خواهد بود؟! کاش تقویم زندگیم زودتر از رفتنت آخر شود ... بگو با نبودنت چه کنم ؟ آخر تو تنها خواهش این دل بوده ای و هستی چه تلخ است چه دردی است که با همه ی زیباییهای این عشق یک لحظه بودنت ممکن نیست ... بگو با نداشتنت چه کنم ؟ می ترسم ! گاه و بیگاه را دریغ کنی ... آنوقت چگونه برم ؟ این دل شکسته را به کجا ببرم ؟!؟ بگو جواب خدا را چه دهم ؟ آه.. تو چه خشنود و رها زندگی می کنی و چه شادمانه به حرف های تنهایی من می خندی ! و من چه مغموم پا به زنجیر عشق بسته ام و در سکوت برای صبوری های دلم می گریم... همه ی آرزوی من خوشبختی توست کاش دنیا لبخندی باشد بر روی لبانت و تو هر روز به اندازه ی دنیا ها بخندی ... و نبینی! کوله باری بر می دارد نگاهی می کند و می گذرد ... بگو با رفتنم چه کنم بی هیچ خاطره از بودنت ؟ با تو از پایان نخواهم ترسید اما افسوس ! حضور تو از آنِ دیگران و جای خالی نبودنت سهم دل بی تاب من است... بگذار اینبار حرف هایم را تمام نکنم ! دلتنگی های این دل را پایانی نیست ... تو می روی و من می مانم و یک جاده و یک کوله پشتی آه ؛ نه !! دلم را تو با خود برده ای ... بگو با این بی دلی چه کنم ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 دی1386ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مسافر |
|
|
چند خطی برایت ... امسال عاشورا به یاد ماندنی بود . اصفهان ، نگین شهرهای ایران ، لبریز بود از تکبیر یا حسین... نصف جهان مامن دل هایی بود سوخته به داغ ِ غم و چشم ها کارشان گریستن بود ؛ گرچه شاید بعضی هم ... و من چقدر درد دل داشتم . مناجات هایم که تمام شد نوبت به دعاهایم رسید . دست هایی که به سوی آسمان بلند شدند و حرف های یک دل ِ تنها . . |